تبليغاتX
سرنوشت من سرودن است
مدت زیادی ست که به اینجا سر نزده ام و چیزی ننوشته ام...حرف زیاد بوده اما مجال و حوصله برای نوشتن کم....
اومدم که بگم: من هنوز هستم و شوق نوشتن هنوز در من نمرده....دلم می خواد چراغ اینجا روشن بمونه هرچند عبور رهگذران گاه گاه باشه و از سر تصادف و نه لطف. 

همین!

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390ساعت توسط |

گفت و گوی خودمانی آن لاین (چت) بین من و دوست صمیمی- کاملا واقعی: 

من: سلام، چطوری؟

دوست: سلام. ممنون. تو خوبی؟ 

-خوبم، چه خبر؟

-سلامتی. تنهایی؟

-آره. چطور مگه؟

-پس فلانی کجاست؟

-رفته سفر.

-اه! تنهایی؟ تو چرا باهاش نرفتی؟

-آخه سفر کاری بود. 

-حالا کجا رفته؟

-جای دوری نرفته، همین دور و برها...

.

.

.

دوست: ببین تو چرا اینقدر همه چیز رو می پیچونی؟ 

من (با تعجب): من؟ چی رو؟ مگه چی گفتم؟

-هیچی دیگه...لجبازی، جواب آدمو نمیدی....آدمو سر کار می گذاری!

-(با چشمان گرد شده!) وا! چطور مگه؟ چی کار کردم مگه؟

-بهت میگم فلانی کجاست؟ جواب نمیدی. می پیچونی. خوب حالا مثلا چی میشه بگی کجا رفته؟

- !!!!!!! 

-نگفتم لجبازی؟!!

-ای بابا! می خوای اصلا رو نقشه بهت نشون بدم کجا رفته؟ اینطوری خوبه؟

-نه بابا نخواستیم! اصلا ولش کن. من دیگه باید برم.....

-باشه. پس فعلا خداحافظ!

-خداحافظ! 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1390ساعت توسط |

عجب موجودات مضحکی هستیم ما انسان ها. آن ها که دور رخت خواب من می گریستند، که بودند؟ از آسمان نیامده بودند. مگر همان کسانی نبودند که در طول آن سالها، بود و نبود مرا به هیچ انگاشته بودند؟ چه پیش آمده بود که به قول طبیب، سه روز بود از بالای سرم جنب نخورده بودند و فین فین می کردند؟ مرا می شناختند؟ می دانستند کیستم؟ به چه می اندیشم و چه ها کشیده ام؟ نیامده بودند تا لحظات مرگ را با همه ولع، نوشداروی طبع مصیبت جوی خود کنند و چندی از لذت نظاره نفس بدبختی، نوعی  خوش بختی پر از ذلت را تجربه کنند؟ برایم اصلا عجیب نبود. همیشه مرگ و میر و مصیبت دیگران، نشخوار بندی ها بوده است و مرهمی برای زخم های روح مچاله شده آن ها.... 

 

از: "کیمیا خاتون" نوشته سعیده قدس 

 

پ ن ۱: درباره "کیمیا خاتون" حرف بسیار است. اینکه تا چه حد اتفاقات تصویر شده در این کتاب حقیقت دارد، اینکه تصویر ارائه شده از شخصیت مولانا و از آن مهم تر شمس تبریزی تا چه حد با تصویر واقعی هم خوانی دارد، و هزار سوال بی جواب دیگر تا مدت ها بعد از خواندن این کتاب رهایم نمی کرد....نمی دانستم حالا باید از این دو شخصیت متنفر باشم؟ یا تلاش کنم رفتارشان را بنا بر مقتضیات و عرف آن زمان بسنجم و تفسیر کنم؟ یا اینکه به کلی منکر واقعی بودن اتفاقات رخ داده در این کتاب بشوم و آن ها را صرفا زاده ذهن و خیال نویسنده کتاب بپندارم؟ 

پ ن ۲: درباره "کیمیا خاتون" اینجا و اینجا را هم بخوانید. 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1390ساعت توسط |

بیشترین چیزی که در روز تولدم بهش فکر کردم.....

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت توسط |

خسته ام ازاینکه توی ارتباطات روزمره ام مجبورم با آدم هایی نشست و برخاست کنم که دلشان نمی خواهد دوست تو باشند و این ارتباط را فقط و فقط در محدوده خشک روابط کاری یا درسی برمی تابند و نه بیشتر، و خیلی واضح و روشن- بارها و بارها-  این حقیقت رو پرت می کنند توی صورتت و انگار نه انگار که هیچ اتفاق خاصی افتاده.....دست خودم نیست و نباید اینطور باشد ولی دست و دلم چندان به کمک کردن به این جور آدم ها نمی رود....

 

پ ن : هر چند که دلم هم نمی آید کمکشان نکنم.....

+ نوشته شده در جمعه 29 بهمن1389ساعت توسط |

همیشه فکر میکردم در یک شب نه چندان سرد پاییزی- که باران به شدت می بارد- خواهم مرد. خودم را تصورمی کردم که در حالی که شال گردنم را سفت دور گردنم پیچیده ام و آن را تا روی دماغم بالا کشیده ام، بدون چتر، با قدمهای کوتاه و تند به سمت خانه می روم....و به این فکر می کنم که باید از این به بعد حواسم را بیشتر جمع کنم و برنامه حرکت اتوبوس ها را بنویسم و بزنم به گوشه مانیتورم تا از اتوبوس جا نمانم...و به این فکر می کنم که وقتی به خانه برسم کفشهایم را در می آورم، پاهایم را جلوی شومینه دراز می کنم ومنتظر می شوم تا تو به دو فنجان چای داغ سر برسی و باهم بنشینیم، آرام آرام چای بنوشیم و درباره موضوعات پیش پا افتاده روزمره باهم گپ بزنیم....غرق در افکارم می شوم و آنقدر خیالاتم را پر و بال می دهم که متوجه نمی شوم به آستانه خیابان رسیده ام و باید بایستم، منتظر شوم چراغ عابر پیاده سبز شود، و بعد سریع و با احتیاط از خیابان رد شوم. بعد ناگهان - بدون اینکه فرصت داشته باشم بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد و بدون اینکه حتی بتوانم افکار درهم ریخته ام را سر و سامانی بدهم- همه چیز تمام می شود. به همین سادگی....یک تصادف ساده، در یک خیابان نه چندان شلوغ توی یک شهر کوچک و کم جمیعت. همه چیز به سرعت اتفاق می افتد....بدون هیچ پیچیدگی....هیچ چیز رمانتیکی هم حتی وجود ندارد...مثلا اینکه صبح روزی  که شب اش قرار است بمیرم یک خداحافظی درست و درمان با تو کرده باشم ...به خانواده ام زنگ زده باشم....یا مثلا وقتی دارم از در خارج می شوم آخرین برگ زرد حیاط خانه مان را ببینم که باد آنرا از شاخه جدا می کند....آهی بکشم و دلم برای تنهایی درخت بسوزد...یا مثلا کلاغ ها همه باهم شروع کنند به غار غار (قار قار؟؟؟) کردن و من با خودم فکر کنم که این نشانه ای است که خبر از یک اتفاق بد می دهد....و بعد شروع کنم به خیالبافی کردن درباره اینکه آن اتفاق بد چه می تواند باشد...و با هر چیز بدی که به ذهنم می رسد به خودم نهیب بزنم و خودم را سرزنش کنم که چرا اینقدر بدبینم و چرا همه اش بدترین چیزها را تصور می کنم و چرا نمی توانم به چیزهای خوب فکر کنم....و.....    

صبح روزی که قرار است شب اش بمیرم هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتد. یک صبح معمولی معمولی است - مثل همه صبح های دیگر- که از خواب بیدار می شوم و با دست و صورت نشسته اول  ای-میل هایم را و بعد برنامه حرکت اتوبوس را چک می کنم و با عجله، صبحانه خورده و نخورده از خانه می زنم بیرون و بعد قبل از رسیدن به ایستگاه اتوبوس یادم می افتد که فلان کتاب، یا سی دی را که قرار بود برای کار امروزم ازش استفاده کنم جا گذاشته ام و بعد با عجله بر میگردم خانه ....از اتوبوس جا می مانم و مجبور می شوم نیم ساعت راه را پیاده بروم چون نمی توانم پنجاه دقیقه دیگر صبر کنم تا اتوبوس بعدی از راه برسد....

همیشه فکر می کنم این تنها شکلی از مرگ است که می تواند برایم اتفاق بیفتد....و آن روز می تواند یکی از همین روزهای معمولی باشد....هیچ اتفاق خاصی قرار نیست قبلش برایم بیفتد....و هیچ روز خاصی قرار نیست باشد....

+ نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن1389ساعت توسط |

با صدای پایین رفتن آسانسور نفس راحتی کشید. با یک حرکت غیر ارادی، و فراموش کردن وضع خودش، سرپوش روزنه پشت در را کنار زد تا بیرون را نگاه کند. انگار آن طرف در یک دیوار سفید بود. می توانست تماس قاب آهنی را با ابرویش حس کند، مژه هایش به عدسی کوچک مالیده می شد، اما بیرون را نمی توانست ببیند، سفیدی مطلق همه چیز را پوشانده بود. می دانست در خانه خودش است، بو، حال و هوا، و سکوت خانه را شناخت، می توانست تک تک اشیا خانه را لمس کند و تشخیص دهد، اما در عین حال مثل این بود که همه چیز در ابعاد غریبی حل می شد، بی سمت و سو و اوج، بی شمال و جنوب، بی پایین و بالا. در کودکی، مثل بیش تر مردم، ادای کور بودن را در آورده بود، و پس از پنج دقیقه چشم بستن، به این نتیجه رسیده بود که کوری، که بدون شک مصیبت وحشتناکی است، شاید نسبتا قابل تحمل باشد اگر قربانی بخت برگشته بتواند حافظه اش را به حد کافی حفظ کند، نه فقط در مورد رنگ ها بل که در مورد شکل و سطح و ریخت و جنس اشیا، البته با این پیش فرض که کور مادرزاد نباشد. حتی فکر کرده بود که ظلمت زندگی کورها چیزی نیست جز نبودن نور، و آن چه کوری می نامیم فقط ظاهر مردم و اشیا را پنهان می کند و آن ها را در پشت این پرده سیاه صحیح و سالم نگاه می دارد. حالا، بر عکس، خودش در یک سفیدی غرق بود و این سفیدی آن قدر واضح  و مطلق بود که نه فقط رنگ ها، بل که اشیا و اشخاص را هم به جای آنکه در خود جذب کند، می  بلعید  و آن ها را دوچندان نامرئی می کرد. 

از: کوری، ژوزه ساراماگو 
پ ن: تا کی شود که بینا شویم....

+ نوشته شده در جمعه 24 دی1389ساعت توسط |

تو که تا صدای روشن شدن بلندر را می شنوی تلفنت را نیمه تمام رها می کنی و بدو می آیی طرف آشپزخانه تا مراقب باشی مبادا دوباره مثل آن دفعه حواسم پرت شود و انگشتم  برود لای پره های بلندر.....و آنقدر بایستی و با چشمان نگرانت نگاهم کنی تا کارم تمام شود؛ بلندر را از دستم بگیری، تیغه اش را جدا کنی، بشویی....و بعد با خیال راحت بروی سرکارت!
+ نوشته شده در یکشنبه 19 دی1389ساعت توسط |

خیلی اتفاقی، توی یک مهمانی شلوغ مخصوص ایرانی ها دیدمش....دوست تو بود -توی مدرسه و بعد ها دانشگاه -، زیاد نمی شناختمش، ولی چهره اش خیلی خوب یادم مانده بود، بس که فعال و پر جنب و جوش بود آن روزها....هنوز هم هست! درست مثل همان روزهای دور، انگار هیچ چیز عوض نشده بود.....
از تو پرسید....اینکه چه کار می کنی، زندگی ات چطور می گذرد، و....بعد بی آنکه منتظر جوابی از من باشد، با حالتی تحقیرآمیزگفت: "هنوز مشغول بچه داری است؟!!" لبخند کمرنگی زدم و سر تکان دادم....پرسیدم تو چه می کنی؟ گفت: "من در زمینه های حقوق بشر و حقوق زنان در ایران فعالیت می کنم" و شروع کرد درباره کارش توضیح دادن.....من دیگر چیزی نمی شنیدم....می دانستم یک بار ازدواج کرده و بعد از چند سال از همسرش جدا شده....یک جدایی مسالمت آمیز؛ بی هیچ قهر و دعوایی!
فکر آن سوال کذایی اش لحظه ای رهایم نمی کرد....یک روز که تلفنی با تو حرف می زدم، از دیدار آن روزمان برایت گفتم.....و پاسخ تو حیرت انگیز بود؛ خیلی ساده و محکم گفتی:" به اش بگو: هنوز مشغول بچه داری ام؛ و به این کارم افتخار می کنم!"


پ. ن: یک چیزی هست که من نمی فهمم اش: اکثر زنانی که می شناسم که در زمینه های حقوق بشر یا حقوق زنان در ایران فعالیت می کنند، یا هرگز ازدواج نکرده اند و یا -به هر دلیل- از همسرشان جدا شده اند. مشکل از مردان است؟ از حقوق زن در ایران؟ یا شاید واقعا یک چیزی این وسط هست.....

+ نوشته شده در یکشنبه 19 دی1389ساعت توسط |

بچگی هام آرزو داشتم یه روزی بشه، یه اتاق پر از کتاب داشته باشم؛ مال خود خودم....بشینم از صبح تا شب - از شب تا صبح- فقط و فقط بخونم.....اون روزها کتاب زیاد داشتم، زیاد هم می خوندم.....اما حتی تصور یه اتاق- که توش بشینی و دیگه هیچ چیز و هیچ کس دور و برت نباشه....جز کتاب- برام مثل یه رویا شیرین و دست نیافتنی بود. 
حالا- اینجا- انگار آرزوی بچگیام یه جورایی بر آورده شده....یه فروشگاه بزرگ پر از کتاب* - کتابهای رنگ و وارنگ، جور واجور- که میتونی ساعت ها بروی توش، لا به لای کتاب ها بچرخی....برشون داری....ورق بزنی....و بشینی و یکی یکی همشون رو بخونی، بدون اینکه هیچ کس و هیچ چیز مزاحمت بشه و خلوتت رو بهم بزنه...و کلی آدم مثل خودت ببینی که نشسته یه گوشه و غرق خوندن شده....مهم نیست کی از کجا اومده یا چی کاره ست، اینجا همه یه ویژگی مشترک دارند: کرم کتاب بودن! 
نمی تونم هیجان و ذوق تموم نشدنی ام رو- وقتی که برای بار اول رفتم اونجا- توصیف کنم...انگار همه دنیا رو بهم داده بودند...انگار دیگه هیچی توی این دنیا نبود که حسرتش رو داشته باشم ....هیچی....

حالا انگارهمه چیز فراهم شده....فقط یه چیز مونده: آرزوی یه روز- فقط یه روز- وقت خالی که بتونم برم پیش کتابها، بخونم و بخونم و بخونم.....


* Barnes & Noble

+ نوشته شده در سه شنبه 30 آذر1389ساعت توسط |

 





Powered by WebGozar