گفت و گوی خودمانی آن لاین (چت) بین من و دوست صمیمی- کاملا واقعی:
من: سلام، چطوری؟
دوست: سلام. ممنون. تو خوبی؟
-خوبم، چه خبر؟
-سلامتی. تنهایی؟
-آره. چطور مگه؟
-پس فلانی کجاست؟
-رفته سفر.
-اه! تنهایی؟ تو چرا باهاش نرفتی؟
-آخه سفر کاری بود.
-حالا کجا رفته؟
-جای دوری نرفته، همین دور و برها...
.
.
.
دوست: ببین تو چرا اینقدر همه چیز رو می پیچونی؟
من (با تعجب): من؟ چی رو؟ مگه چی گفتم؟
-هیچی دیگه...لجبازی، جواب آدمو نمیدی....آدمو سر کار می گذاری!
-(با چشمان گرد شده!) وا! چطور مگه؟ چی کار کردم مگه؟
-بهت میگم فلانی کجاست؟ جواب نمیدی. می پیچونی. خوب حالا مثلا چی میشه بگی کجا رفته؟
- !!!!!!!
-نگفتم لجبازی؟!!
-ای بابا! می خوای اصلا رو نقشه بهت نشون بدم کجا رفته؟ اینطوری خوبه؟
-نه بابا نخواستیم! اصلا ولش کن. من دیگه باید برم.....
-باشه. پس فعلا خداحافظ!
-خداحافظ!
عجب موجودات مضحکی هستیم ما انسان ها. آن ها که دور رخت خواب من می گریستند، که بودند؟ از آسمان نیامده بودند. مگر همان کسانی نبودند که در طول آن سالها، بود و نبود مرا به هیچ انگاشته بودند؟ چه پیش آمده بود که به قول طبیب، سه روز بود از بالای سرم جنب نخورده بودند و فین فین می کردند؟ مرا می شناختند؟ می دانستند کیستم؟ به چه می اندیشم و چه ها کشیده ام؟ نیامده بودند تا لحظات مرگ را با همه ولع، نوشداروی طبع مصیبت جوی خود کنند و چندی از لذت نظاره نفس بدبختی، نوعی خوش بختی پر از ذلت را تجربه کنند؟ برایم اصلا عجیب نبود. همیشه مرگ و میر و مصیبت دیگران، نشخوار بندی ها بوده است و مرهمی برای زخم های روح مچاله شده آن ها....
از: "کیمیا خاتون" نوشته سعیده قدس
پ ن ۱: درباره "کیمیا خاتون" حرف بسیار است. اینکه تا چه حد اتفاقات تصویر شده در این کتاب حقیقت دارد، اینکه تصویر ارائه شده از شخصیت مولانا و از آن مهم تر شمس تبریزی تا چه حد با تصویر واقعی هم خوانی دارد، و هزار سوال بی جواب دیگر تا مدت ها بعد از خواندن این کتاب رهایم نمی کرد....نمی دانستم حالا باید از این دو شخصیت متنفر باشم؟ یا تلاش کنم رفتارشان را بنا بر مقتضیات و عرف آن زمان بسنجم و تفسیر کنم؟ یا اینکه به کلی منکر واقعی بودن اتفاقات رخ داده در این کتاب بشوم و آن ها را صرفا زاده ذهن و خیال نویسنده کتاب بپندارم؟
خسته ام ازاینکه توی ارتباطات روزمره ام مجبورم با آدم هایی نشست و برخاست کنم که دلشان نمی خواهد دوست تو باشند و این ارتباط را فقط و فقط در محدوده خشک روابط کاری یا درسی برمی تابند و نه بیشتر، و خیلی واضح و روشن- بارها و بارها- این حقیقت رو پرت می کنند توی صورتت و انگار نه انگار که هیچ اتفاق خاصی افتاده.....دست خودم نیست و نباید اینطور باشد ولی دست و دلم چندان به کمک کردن به این جور آدم ها نمی رود....
پ ن : هر چند که دلم هم نمی آید کمکشان نکنم.....
همیشه فکر میکردم در یک شب نه چندان سرد پاییزی- که باران به شدت می بارد- خواهم مرد. خودم را تصورمی کردم که در حالی که شال گردنم را سفت دور گردنم پیچیده ام و آن را تا روی دماغم بالا کشیده ام، بدون چتر، با قدمهای کوتاه و تند به سمت خانه می روم....و به این فکر می کنم که باید از این به بعد حواسم را بیشتر جمع کنم و برنامه حرکت اتوبوس ها را بنویسم و بزنم به گوشه مانیتورم تا از اتوبوس جا نمانم...و به این فکر می کنم که وقتی به خانه برسم کفشهایم را در می آورم، پاهایم را جلوی شومینه دراز می کنم ومنتظر می شوم تا تو به دو فنجان چای داغ سر برسی و باهم بنشینیم، آرام آرام چای بنوشیم و درباره موضوعات پیش پا افتاده روزمره باهم گپ بزنیم....غرق در افکارم می شوم و آنقدر خیالاتم را پر و بال می دهم که متوجه نمی شوم به آستانه خیابان رسیده ام و باید بایستم، منتظر شوم چراغ عابر پیاده سبز شود، و بعد سریع و با احتیاط از خیابان رد شوم. بعد ناگهان - بدون اینکه فرصت داشته باشم بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد و بدون اینکه حتی بتوانم افکار درهم ریخته ام را سر و سامانی بدهم- همه چیز تمام می شود. به همین سادگی....یک تصادف ساده، در یک خیابان نه چندان شلوغ توی یک شهر کوچک و کم جمیعت. همه چیز به سرعت اتفاق می افتد....بدون هیچ پیچیدگی....هیچ چیز رمانتیکی هم حتی وجود ندارد...مثلا اینکه صبح روزی که شب اش قرار است بمیرم یک خداحافظی درست و درمان با تو کرده باشم ...به خانواده ام زنگ زده باشم....یا مثلا وقتی دارم از در خارج می شوم آخرین برگ زرد حیاط خانه مان را ببینم که باد آنرا از شاخه جدا می کند....آهی بکشم و دلم برای تنهایی درخت بسوزد...یا مثلا کلاغ ها همه باهم شروع کنند به غار غار (قار قار؟؟؟) کردن و من با خودم فکر کنم که این نشانه ای است که خبر از یک اتفاق بد می دهد....و بعد شروع کنم به خیالبافی کردن درباره اینکه آن اتفاق بد چه می تواند باشد...و با هر چیز بدی که به ذهنم می رسد به خودم نهیب بزنم و خودم را سرزنش کنم که چرا اینقدر بدبینم و چرا همه اش بدترین چیزها را تصور می کنم و چرا نمی توانم به چیزهای خوب فکر کنم....و.....
صبح روزی که قرار است شب اش بمیرم هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتد. یک صبح معمولی معمولی است - مثل همه صبح های دیگر- که از خواب بیدار می شوم و با دست و صورت نشسته اول ای-میل هایم را و بعد برنامه حرکت اتوبوس را چک می کنم و با عجله، صبحانه خورده و نخورده از خانه می زنم بیرون و بعد قبل از رسیدن به ایستگاه اتوبوس یادم می افتد که فلان کتاب، یا سی دی را که قرار بود برای کار امروزم ازش استفاده کنم جا گذاشته ام و بعد با عجله بر میگردم خانه ....از اتوبوس جا می مانم و مجبور می شوم نیم ساعت راه را پیاده بروم چون نمی توانم پنجاه دقیقه دیگر صبر کنم تا اتوبوس بعدی از راه برسد....
همیشه فکر می کنم این تنها شکلی از مرگ است که می تواند برایم اتفاق بیفتد....و آن روز می تواند یکی از همین روزهای معمولی باشد....هیچ اتفاق خاصی قرار نیست قبلش برایم بیفتد....و هیچ روز خاصی قرار نیست باشد....
پ. ن: یک چیزی هست که من نمی فهمم اش: اکثر زنانی که می شناسم که در زمینه های حقوق بشر یا حقوق زنان در ایران فعالیت می کنند، یا هرگز ازدواج نکرده اند و یا -به هر دلیل- از همسرشان جدا شده اند. مشکل از مردان است؟ از حقوق زن در ایران؟ یا شاید واقعا یک چیزی این وسط هست.....